u محبت اهل بيت،نعمت ولايت ،عزت و شهادت

آنکه مغلوب غفلت شود، دلش مي ميرد . [امام علي عليه السلام]

چهارشنبه 30 مرداد 1387

:: RSS 

:: Atom 

:: خانه

:: مديريت وبلاگ

:: پست الکترونيک

:: شناسنامه

:: کل بازديدها: 2179

:: بازديدهاي امروز :7

:: بازديدهاي ديروز :2

vدرباره خودم

محبت اهل بيت،نعمت ولايت ،عزت و شهادت

محب اهل بيت[65]
عشقم اهل بيت است و بس امانسبت به جامعه خودم هم بي تفاوت نيستم وبراي پيروي از ولايت و تداوم راه شهدا از هيچ کاري دريغ نمي کنم خوشحالم که نوکري اهل بيت را مي کنم وخوشحالم که در خط شهدا قرار دارم يعني پيرو امام و رهبر

vپيوندهاي روزانه


vاشتراک در خبرنامه

نام:

ايميل:

 

v لينک وبلاگ دوستان

يعسوب
نحل
ماهنامه فرهنگی طلوع
عطر ياس
ستاد راهيان نور
دل نوشته يک بسيجي
کانون فرهنگي محبان المهدي

v لوگوي وبلاگ دوستان





vمطالب قبلي

ویژه شهادت امام محمد باقر-علیه السلام [7]
ویژه نامه عرفه 86 [6]
ویژه ولادت مسیح 86 [5]
ویژه ولادت امام هادی-علیه السلام 86 [5]
ویژه عید سعید غدیر خم 86 [5]
ويژه ايام محرم [5]
اهل بيت [12]
ويژه شهادت پيامبراعظم امام حسن وامام رضا عليهم السلام [5]
ويژه انتخابات مجلس هشتم [4]

vوضعيت من در ياهو

يــــاهـو

vآهنگ وبلاگ

!   + ويژه رحلت پيامبر اعظم(3)

شنبه 18/12/1386 ::  ساعت 7:59 صبح

گفتارهاي وحدت آفرين رسول اکرم(ص)


محمد رسول الله


شکّي نيست که وحدت يک ملّت و انسجام پيروان يک مکتب باعث عزّت و قدرت و شوکت آنان مي‏شود، و به اين جهت در طول تاريخ کساني با قدرت و پيروز بوده‏اند که انسجام و وحدت خويش را حفظ کرده‏اند. حتي پيروان باطل نيز آنگاه توانسته‏اند به مقاصد شيطاني خويش دست يابند که انسجام و وحدت خويش را بر محور منافع مشترک حفظ نموده‏اند.


جامعه و ملّت اسلام نيز از اين قاعده مستثني نيست، عزّت و اقتدار جامعه اسلامي در گرو اتحاد و انسجام آنها است چنان که ذلّت و خواري و بيچارگي آنان را در جدايي و تفرقه و اختلاف بايد جستجو کرد. شاهد زنده اين سخن اوضاع عصر حاضر است که مسلمانان با اين که اکثر منابع انرژي و نفتي و گازي دنيا را در اختيار دارند و مناطق مهم دريايي و سوق الجيشي از آن آنها مي‏باشد، با اين حال بيشترين درگيري‏ها، قتلها و غارتها و چپاولگري توسط قدرتهاي مخالف اسلام و مسلمين، در مناطق مسلمين علي الخصوص خاورميانه وجود دارد، اين نيست مگر به خاطر اختلاف شديدي که در جامعه اسلامي حاکم است و دستهاي خيانت پيشه هر روز بر آن دامن مي‏زند.


بنيانگذار مکتب نجات بخش اسلام، پيامبر رحمت و عزّت دعوت خويش را با شعار توحيد آغاز کرد و تمام همّ و غمّ خويش را بر ايجاد وحدت و حفظ آن در جامعه اسلامي، بنا نهاد.


هم گفته‏هاي او وحدت آفرين و انسجام بخش بود و هم رفتارهاي او اتحاد بخش و اختلاف زدا بود.



گاه پيامبر اکرم(ص) به سفارشهايي مي‏پردازد که زمينه اتحاد و همدلي را فراهم نموده و ريشه اختلاف را از بين مي‏برد، از جمله فرمود: «استووا ولا تختلفوا فتختلف قلوبکم؛(8) با يکديگر (در مسائل مادّي و مالي) برابر باشيد نه مختلف تا دلهاي شما با هم اختلاف پيدا نکند.» در جاي ديگر فرمود: «استووا تستوي قلوبکم و تماسّوا تراحموا؛(9) با يکديگر برابر باشيد تا دل‏هايتان برابر شوند و با هم نزديک شويد تا مورد رحمت قرار گيريد.»

به بهانه سال اتحاد ملّي و انسجام اسلامي، برآنيم که برخي گفته‏ها و سخنان آن حضرت را بازخواني کنيم:


 


*********


 


سخنان وحدت آفرين


 


تذکر اين نکته ضروري است که اکثريت و جماعت بودن نشانه حقانيت نيست، چنان که در اقلّيّت بودن هميشه نشانه حقانيّت نيست، آنچه در مورد روايات آتي مَد نظر است همآهنگي و همراهي با اکثريت مردم است و در مسائل حق، و يا همآهنگي و اتحاد بر محور و منافع مشترکه جامعه اسلامي است.


خدا با جماعت


رسول اعظم(ص) فرمود: «يداللّه مع الجماعة؛دست خدا با جماعت است.»(1)


جدايي از جماعت هرگز


«من فارق الجماعة شبراً خلع اللّه ربقة الاسلام من عنقه؛ هر کس يک وجب از جماعت جدا شود خدا طوق مسلماني را از گردنش مي‏برد.»


چرا که تقويت و بقاي اسلام بستگي به همگرايي و اتحاد جامعه مسلمين دارد.


همگرايي رحمت و اختلاف عذاب


همچنان که قرآن کريم بدترين بلاي زميني را اختلاف و تفرقه در ميان مردم مي‏داند آنجا که فرمود: «قل هو القادر علي ان يبعث علکيم عذاباً من فوقکم اومن تحت ارجلکم او يلبسکم شيعاً و يذيق بعضکم بأس بعضٍ...؛(2) بگو او قادر است که از بالا يا از زير پاي شما، عذابي بر شما بفرستد، يا به صورت دسته‏هاي پراکنده شما را باهم بياميزد، و طعم جنگ(و اختلاف) را به هر يک از شما بوسيله ديگري بچشاند.»


پيامبر اکرم(ص) نيز مي‏فرمايد: «الجماعة رحمةٌ و الفرقة عذابٌ؛(3) همگرايي و اتفاق رحمت الهي است و تفرقه و جدايي عذاب.»


اثر اين عذاب را به خوبي امروزه ملت‏هاي اسلامي مشاهده مي‏کنند و مي‏بينند که بر اثر اختلاف و تفرقه چگونه مورد اهانت و تاخت و تاز قدرتهاي جهاني و صهيونيستها قرار گرفته‏اند، قبله اول آنها اشغال، کشورهاي عراق و افغانستان‏ و... زير چکمه‏هاي قدرت جهانخوار آمريکا به ويرانه تبديل شده است اگر کشورهاي اسلامي کمترين همگرايي و اتحاد داشتند چنين فاجعه‏هايي رخ نمي‏داد.


تفرقه و مرگ جاهلي


در روايات بسياري از شيعه و سنّي نقل شده که عدم شناخت امام زمان هر عصر مساوي با مرگ در دوران جاهليت است، چرا که امام نظام امّت و محور جامعه است. جدايي از جماعتي که بر اين محور حرکت مي‏کند نيز نوعي مرگ جاهليت است.


حضرت ختمي مرتبت فرمود: «من فارق الجماعة مات ميتة جاهليّة؛(4)کسي که از جماعت جدا گردد،(و راه تفرقه را در پيش گيرد) به مرگ جاهليت از دنيا رفته است.»


5 ـ اتحاد راهي به بهشت


ايمان و عمل صالح انسان را به بهشت مي‏رساند، يکي از بارزترين مصداقهاي عمل صالح همگرايي و همدلي است.


پيامبر اکرم(ص) فرمود: «من سرّه ان يسکن بحبوحة الجنّة فليلزم الجماعة؛(5) هر که مي‏خواهد در ميان بهشت جاي گيرد، همراه جماعت شود.»


شيطان از جماعت به دور است


هر جا همکاري و همگرايي و همدلي باشد شيطان نيز کمتر نفوذ دارد، پيامبر اکرم(ص) فرمود: «انّ الشّيطان مع الواحد و هو من الاثنين ابعد؛شيطان با يک تن است و از دو تن دورتر است.»


و در بيان ديگر فرمود: «اثنان خيرٌ من واحدٍ و ثلاثةٌ خيرٌ من اثنين و اربعةٌ خيرٌ من ثلاثةٍ فعليکم بالجماعة؛(6) دو تن از يکي بهتر است و سه تن از دو تن بهتر و چهار تن از سه بهتر پس با هم باشيد.»


همگرايي حتّي در غذا خوردن


همدلي و اتحاد هم در امور مهم و سرنوشت ساز جامعه اسلامي لازم و ضروري است و هم در امور عادي و ساده همچون طعام خوردن.


پيامبر اکرم(ص) فرمود: «کلوا جميعاً ولاتفرّقوا فانّ طعام الواحد يکفي الاثنين و طعام الاثنين يکفي الثّلاثة و الاربعة کلوا جميعاً و لاتفرّقوا فانّ البرکة مع الجماعة؛(7) با همديگر بخوريد و از هم جدا مشويد، که غذاي يک تن براي دو تن نيز کافي است و غذاي دو تن براي سه تن و چهارتن کافي است. با همديگر بخوريد و از هم مپاشيد که برکت با جماعت است.»


اين روايت نشان مي‏دهد که همگرايي باعث برکت در غذا نيز مي‏شود.


8 ـ زمينه اتحاد را فراهم کنيد


گاه پيامبر اکرم(ص) به سفارشهايي مي‏پردازد که زمينه اتحاد و همدلي را فراهم نموده و ريشه اختلاف را از بين مي‏برد، از جمله فرمود: «استووا ولا تختلفوا فتختلف قلوبکم؛(8) با يکديگر (در مسائل مادّي و مالي) برابر باشيد نه مختلف تا دلهاي شما با هم اختلاف پيدا نکند.» در جاي ديگر فرمود: «استووا تستوي قلوبکم و تماسّوا تراحموا؛(9) با يکديگر برابر باشيد تا دل‏هايتان برابر شوند و با هم نزديک شويد تا مورد رحمت قرار گيريد.»


و گاه زمينه‏ها و محورهاي اتحاد را بيان نموده و عوامل کاذب برتري را نفي مي‏کند: «ايّها الناس انّ ربّکم واحدٌ و انّ اباکم واحدٌ کلّکم لآدم و آدم من ترابٍ انّ اکرمکم عند اللّه اتقاکم لافضل لعربيٍ علي عجميٍّ الّا بالتّقوي؛(10) اي مردم! خداي شما يکي است و پدرتان يکي است، همه فرزند آدميد و او از خاک است. کسي از شما گرامي‏تر است که پرهيزکارتر است. عرب را بر عجم برتري نيست مگر با تقوا و پرواپيشگي.»


شياطين بانيان تفرقه و اختلاف


هم شياطين جنّي و هم قدرتهاي شيطاني تلاششان در اين است که بين مردم و ملّت‏ها اختلاف ايجاد کنند تا بيشتر و بهتر بر آنها مسلّط گردند و از آنها بهتر بهره کشي نمايند.



حضرت ختمي مرتبت فرمود: «من فارق الجماعة مات ميتة جاهليّة؛(4)کسي که از جماعت جدا گردد،(و راه تفرقه را در پيش گيرد) به مرگ جاهليت از دنيا رفته است.»

پيامبر اکرم(ص) فرمود: «انّ ابليس يضع عرشه علي الماء، ثمّ يبعث سراياه فادناهم منزلةً اعظمهم فتنةً يجيء احدهم فيقول فعلت کذا و فعلت کذا فيقول ما صنعت شيئاً و يجيي‏ء احدهم فيقول ما ترکته حتّي فرّقت بينه و بين اهله فيدنيه منه و يقول نعم انت؛(11) براستي شيطان تخت خويش را بر آب گذاشته است و سپاهيان خويش را به اين سوي و آن سوي مي‏فرستد. هر کس گمراهي بزرگ‏تري پديد آورد، جايگاهش بدو نزديک‏تر است.


يکي از آنان مي‏آيد و مي‏گويد: «چنين کردم و چنان کردم» شيطان مي‏گويد: «کاري نکرده‏اي» يکي ديگر مي‏آيد و مي‏گويد: «فلان کس را رها نکردم تا ميان او و خويشانش جدايي انداختم، آن گاه شيطان او را به خود نزديک مي‏سازد و مي‏گويد:تو چقدر خوبي.»


 


پي‌نوشت ها:


1. نهج الفصاحه، ترجمه ابراهيم احمديان، قم، انتشارات گلستان ادب، ص 133، شماره 1008.


2. سوره انعام، آيه 65.


3. نهج الفصاحه، همان، ص 133، ش 1009.


4. همان، ص 132، ش 1007.


5. همان، ش 1006.


6. همان، ص 132.


7. همان، ص 132.


8. همان، ص 82.


9. همان، ص 83 روايت 500


10. همان، ص 82، ش 499.


11. همان، ص 111، ش799.


منبع:


حجة‏الاسلام سيد جواد حسيني، مجله پاسدار اسلام، شماره 309، با اندکي تصرف


¤نويسنده: محب اهل بيت

?  نوشته هاي ديگران

!   + نظر شيعه درباره علت شهادت امام رضا عليه السلام

شنبه 18/12/1386 ::  ساعت 7:44 صبح

نظر شيعه درباره علت شهادت امام رضا عليه السلام


امام رضا عليه السلام


مرحوم علامه مجلسي مي‎نويسد: علماي ما و علماي عامه درباره اين که امام رضا عليه السلام با اجل خود از دنيا رفته، يا اين که او را با سم شهيد کرده‎اند و بنا بر قول اخير آيا مامون اين جنايت را مرتکب شده يا کس ديگر، اختلاف نموده‎اند و در ميان شيعيان مشهور اين است که امام رضا عليه السلام در اثر سمي که مامون به او داده، شهيد شده است، تنها مرحوم سيد علي بن طاوس و همچنين اربلي در کشف الغمة، اين نسبت را انکار کرده‎اند.(1)


بعضي اين قول را به شيخ مفيد نيز نسبت داده‎اند ولي ظاهر عبارت شيخ مفيد در ارشاد چنين است که او نيز قائل به مسموميت امام بوده است، زيرا او نوشته:


... تا اين که راي مامون را درباره آن حضرت دگرگون ساختند و تصميم به کشتن آن بزرگوار گرفت و چنان شد که روزي آن حضرت با مامون طعامي خوردند و حضرت از آن طعام بيمار شد و مامون نيز خود را به تمارض زد.


سپس مفيد در تفصيل اين جريان غم انگيز آورده است که: محمد بن علي بن حمزه از منصور بن بشير از عبدالله بن بشير روايت کرده که گفت:


مامون به من دستور داد ناخن‎هاي خود را بلند کنم و اين کار را براي خود عادي نمايم و براي کسي درازي ناخن خود را نشان ندهم، من نيز چنان کردم، سپس مرا خواست و چيزي به من داد که شبيه به تمر هندي بود و به من گفت: اين را به دو دست خود بمال، و من چنان کردم سپس برخاسته و مرا به حال خود گذارد و پيش حضرت رضا عليه السلام رفته، گفت:


حال شما چگونه است؟


فرمود: اميد بهبودي دارم.


مامون گفت: من نيز بحمدالله امروز بهترم و کسي از پرستاران و غلامان به خدمت تو آمده‎اند؟


حضرت فرمود: نه.


مامون خشمناک شد و به غلامان فرياد زد که چرا به آن حضرت رسيدگي نکرده‎اند.


سپس گفت: هم اکنون آب انار بگير و بخور که براي رفع اين بيماري چاره‎اي جز خوردن آن نيست.


برادر عبدالله بن بشير گويد: پس به من گفت: انار براي ما بياور، و من اناري چند حاضر کردم، مامون گفت با دست خود آن را فشار بده و من فشردم مامون آب آن را با دست خود به امام رضا عليه السلام خورانيد و همان سبب مرگ آن حضرت شد و پس از آن، دو روز بيشتر زنده نماند که از دنيا رفت.


مرحوم مفيد در ادامه گزارش خود از اباصلت هروي روايت کرده که گفت:


پس از آن که مامون (در آن روز) از نزد آن حضرت بيرون رفت بر آن جناب وارد شدم، حضرت به من فرمود:


اي اباصلت اينان کار خود را کردند و زبانش به ذکر خدا گويا بود.


باز مرحوم مفيد در روايت ديگر از محمد بن جهم نقل کرده که گفت:


حضرت رضا عليه السلام انگور را زياد دوست مي‎داشت، پس قدري انگور براي آن حضرت تهيه کردند، و در دانه‎هاي آن چند روز سوزن‎هاي زهرآلود زدند، سپس آن سوزن‎ها را کشيده و آن انگور را به نزد آن بزرگوار آوردند حضرت به همان بيماري که پيش از اين گفته شد، مبتلا بود، از آن انگور زهرآلود ميل فرمود و سبب شهادتش گرديد و گويند: اين نوع زهر دادن بسيار ماهرانه و دقيق است.(2)


امام رضا عليه السلام


غرض، شيعيان به طور کلي اين نظر را تاييد کرده‎اند، مگر مرحوم اربلي در کشف الغمه که خود را با ابن طاووس هم عقيده دانسته است و اتفاق شيعه را بر اين مطلب، مي‎توان بهترين دليل بر شهادت امام رضا عليه السلام دانست زيرا آنان به احوال امامان خود از ديگران داناتر بودند و دليلي هم براي تحريف يا کتمان حقايق در اين زمينه نداشتند.


گرچه عده زيادي از تاريخ‎نويسان اهل تسنن نيز اين جنايت را به مامون نسبت داده‎اند و شيعيان نيز شرح اين داستان را در کتاب‎هاي آنها مي‎خواندند ولي در اين باره احتياج به نوشته‎هاي آنها نيست زيرا روايات در اين زمينه از طريق اهل‎بيت آن قدر زياد است که ديگر نيازي به گفته‎هاي آنها در خود احساس نمي‎کنند، به خصوص اين که مي‎بينند عده زيادي از آنها از طريق انصاف خارج شده و به تاريخ و نسل آينده خيانت کرده‎اند!


علاوه بر آنچه گذشت، رويداد شهادت امام رضا عليه السلام سال‎ها قبل از وقوع آن به وسيله خود امام و اجداد پاکش پيش‎بيني شده بود اين روايات را مي‎توان به سه دسته تقسيم کرد:


1- آن دسته از روايات که از زبان پيغمبر يا ائمه اطهار عليهم السلام نقل شده، حاکي از به شهادت رسانيدن امام رضا در طوس است، در اين باره چند روايت وارد شده که از آن جمله:


مرحوم صدوق به سند خود از نعمان بن سعد روايت کرده که گفت: اميرالمومنين علي بن ابيطالب عليه‎السلام فرمود:


سَيُقتَلُ رَجُلٌ مِن وُلِدي بِاَرض خُراسان بِالسَّمَّ ظُلماً اِسمُهُ اِسمِي وَ اِسمٌ اَبيهِ اِسمٌ اِبن عمران مُوسي اِلا فَمَن زارَةٌ فِي غُربَتهِ غَفَراللهُ ذُنوبَهٌ ما تقدّم منها و ما تَاَخَّر و لو کانَت مثل عَدَدِ النُّجومِ و قطر الامطار وَ وَرَقِ الاشجار.(3)


به زودي مردي از فرزندان من در سرزمين خراسان از روي ستم و جور به زهر کشته مي‎شود، اسم او اسم من، و اسم پدرش اسم موسي بن عمران است بدانيد هر کس او را در غربتش زيارت کند، خداوند گناهان گذشته و آينده او را مي‎آمرزد و لو اين که به تعداد ستارگان و قطرات باران و برگ درختان باشد.


مرحوم سيد هاشم بحراني در مدينه المعاجز مي‎نويسد:


از سليمان بن حفص مروزي روايت شده که گفت: از موسي بن جعفر عليه السلام شنيدم که مي‎فرمود:


ان ابني عليّاً مَقتُولٌ بالسّمٌ مَدفُونٌ اِلي جَنبِ هارُون بِطُوس مَن زارَةٌ کَمَن زارَ رَسُول الله(4)؛ پسرم علي را با سم مظلومانه به قتل مي‎رسانند و او در جنب قبر هارون در طوس مدفون مي‎شود، کسي که او را زيارت کند مانند کسي است که رسول خدا را زيارت نموده است.


2- آن دسته از روايات که از خود امام رضا عليه السلام نقل شده که از شهادت خود به دست مامون و از دفنش در طوس کنار قبر هارون خبر داده است، از جمله:


اباصلت هروي گفت: شنيدم از امام رضا عليه السلام که مي‎فرمود:


به خدا نيست از ما ائمه احدي، مگر اين که کشته يا شهيد مي‎شود.


عرض شد: اي فرزند رسول خدا، پس ترا چه کسي به قتل مي‎رساند؟


فرمود: بدترين مخلوق خدا در زمان خودم مرا به زهر مي‎کشد، و سپس در يک خانه تباه شده در ديار غربت دفن مي‎کنند. آگاه باشيد هر کس مرا در غربتم زيارت کند خداوند به او اجر صدهزار شهيد و صدهزار صديق و صدهزار حج و عمره کننده و صدهزار جهادگر مي‎نويسد و در زمره ما محشور مي‎گردد و در بالاترين درجات بهشت رفيق ما قرار داده مي‎شود.(5)


اين قبيل روايات بسيار است و گاهي امام اين پيشگويي را حتي نزد مامون نيز مي‎کرده است.


3- آن دسته از روايات که به تشريح چگونگي مسموم ساختن امام پرداخته‎اند، رواياتي که به اين مضمون وارد شده نيز بسيارند که برخي از آنها نيز از خود امام نقل گرديده اند و در ميان اين روايات، روايت اباصلت درباره مسموم شدن امام و چگونگي غسل و کفن و روايت هرثمة بن اعين در اين باره قابل توجه است.(6)


بنا به تحقيق يکي از نويسندگان معاصر اين روايات به يکي از اين افراد: ابوالصلت عبدالسلام هروي، هرثمة بن اعين، علي بن حسين کاتب، ريّان بن شبيب، محمد بن جهم و عبدالله بن بشير منتهي مي‎شود.


پس با توجه به اين روايات براي يک فرد شيعه، شکي در اين که امام رضا عليه السلام به دست مامون به وسيله سم به شهادت رسيده باقي نمي‎ماند. به خصوص اين که قرائن و شواهد زيادي اين موضوع را تاييد مي‎کنند از جمله:


با مراجعه به کتب تاريخي استفاده مي‎شود که شهادت امام رضا عليه السلام به دست مامون حتي در زمان مامون نيز امري معروف و بر سر زبان‎ها بود. به طوري که مامون خود از مردم گلايه مي‎کرد که چرا او را عامل مسموم کردن امام مي‎پندارند! چنانکه گويند:


امام رضا عليه السلام


هنگام شهادت امام رضا عليه السلام مردم اجتماع کرده و پيوسته مي‎گفتند که اين مرد (يعني مامون) وي را شهيد کرده است در اين باره آن قدر صدا به اعتراض برخاست که مامون مجبور شد محمد بن جعفر عموي امام را به طرف آنها بفرستد و براي متفرق کردن آنها بگويد که امام امروز براي احتراز از آشوب از منزل خارج نمي‎شود.(7)


ابن خلدون علت قيام ابراهيم فرزند امام کاظم عليه السلام را آن دانسته که وي مامون را متهم به قتل برادرش مي‎نمود.(8)


طبق نقل برخي از منابع تاريخي يکي ديگر از برادران امام رضا عليه السلام به نام احمد بن موسي (معروف به شاهچراغ) چون از حيله مامون آگاه شد همراه سه هزار تن - و به روايتي دوازده هزار - از بغداد قيام کرد، عامل مامون در شيراز به نام قتلغ خان به امر مامون با او به مقابله برخاست و پس از کشمکش‎هايي هم او و هم برادرش محمد عابد و يارانشان را به شهادت رسانيد.(9)


در آن ايام برادر ديگر امام رضا عليه السلام به نام هارون بن موسي همراه با بيست و دو تن از علويان به سوي خراسان آمد، بزرگ اين قافله خواهر امام رضا عليه السلام حضرت فاطمه معصومه(عليهاالسلام) بود.(10) مامون ماموران خود را دستور داد تا بر قافله آنها بتازند. آنها نيز همه را مجروح و پراکنده ساختند. هارون نيز در اين نبرد جراحت برداشت ولي سپس او را در حالي که بر سر سفره غذا نشسته بود، غافلگير کرده به قتل رساندند.(11)


حتي طبق بعضي نقل‎ها به حضرت معصومه نيز در ساوه زهر دادند که پس از چند روزي او هم به شهادت رسيد.(12)


به علاوه در دواوين شعراي آن زمان، اشعاري به چشم مي‎خورد که به اين مطلب تصريح دارد از جمله اين بيت از ابوفراس:


باؤوا بقتل الرضا من بعد بيعته                         و أبصروا بغضه من رشدهم و عموا(13)


دعيل خزاعي گويد:


أري بني اميه معذورين ان قتلوا                       ولا اري لبني العباس من عذر(14)


پس با توجه به اين وقايع در مي‎يابيم که مساله شهادت امام به دست مامون در همان ايام نيز امري شايع ميان مردم بوده است.


خلاصه مرحوم مفيد در ادامه ماجرا مي‎نويسد:


چون حضرت رضا عليه السلام به شهادت رسيد مامون يک شبانه روز خبر فوت آن حضرت را پنهان کرد، سپس کساني نزد محمد بن جعفر (عموي آن حضرت) و گروهي از خانواده و دودمان ابيطالب که در خراسان بودند فرستاد، و چون حاضر شدند خبر درگذشت آن حضرت را به ايشان داد و گريست و بسيار براي فوت آن حضرت بي‎تابي کرده گفت:


اي برادر، بر من دشوار است تو را در اين حال ببينم من آرزو داشتم که پيش از تو بميرم (و تو جاي من باشي) ولي خدا نخواست، سپس دستور داد آن حضرت را غسل داده کفن و حنوط کنند و خود جنازه را برداشته به همين جائي که اکنون حضرت مدفون است، آورد و به خاک سپرد و آنجا خانه حميد بن قحطبه بود در دهي از شهر طوس که نام آن سناباد و نزديکي نوقان است، و در همانجا قبر هارون الرشيد بود، و قبر حضرت رضا عليه السلام پيش روي هارون و در طرف قبله او قرار گرفته است.(15)


چون خبر شهادت امام رضا عليه السلام در شهر طوس و در ميان سپاهيان انتشار يافت، دوستان و علاقمندان آن حضرت به در خانه مامون هجوم آوردند، و ازدحام جمعيت به حدي بود که مامون را خوف فرا گرفت. با اين که مامون خبر فوت امام را يک شبانه روز پنهان کرده بود مسلماً در اين يک روز مشغول طرح نقشه‎اي بود که از ازدحام مردم جلوگيري نمايد. ولي پس از اعلان خبر، اوضاع را طوري ديد که تشييع جنازه را باز هم به تاخير انداخت، و براي آرام کردن مردم از محمد بن جعفر عموي امام استفاده کرد، و به او دستور داد در ميان جمعيت حاضر شده و اعلان کند که تشييع جنازه به تاخير افتاده و مردم متفرق شوند، اين بود که محمد بن جعفر عليه السلام خود را به مردم نشان داد و گفت:


اي مردم متفرق شويد زيرا جنازه ابوالحسن عليه السلام امروز تشييع نمي‎شود، مردم به حرف او گوش داده از اطراف اقامتگاه امام پراکنده شدند سپس پيکر امام را شبانه غسل داده و دفن کردند.(16)


امام رضا عليه السلام


ولي طبق نقل ديگر، صبح بعد مامون از روي مکر و حيله و براي پرده‎پوشي و تبرئه خود لباس عزا به تن کرد و با سر و پاي برهنه حاضر شد و جنازه را حرکت دادند و مامون عقب جنازه در بين آن جمعيت زياد با صداي بلند گريه مي‎کرد و به سر و صورت خود مي‎زد و فرياد مي‎کرد و مي‎گفت:


اي پسر عم اي کاش من پيش از تو مرده بودم و اين روز را نمي‎ديدم، و تو جانشين من بودي.


وي دستور داد که جنازه را به قبّه هارونيه ببرند و کنار قبر پدرش هارون دفن کنند، ولي طبق دستور مامون نشد و به آنچه که خود امام رضا عليه السلام فرموده بود، عمل شد و در بالاي سر هارون به آن کيفيت که در اخبار و کتب تاريخ وارد شده، دفن نمودند.(17)


آري مامون مزور و مکار که هدفي جز تحکيم موقعيت خود نداشت، براي پيشبرد هدف خود از هر وسيله ممکن استفاده مي‎کرد يک روز مصلحت خود را در اين مي‎ديد که فضل بن سهل وزير اعظم و امام رضا عليه‎السلام را وليعهد خود گرداند، ولي همين که احساس کرد وجود آنها براي حکومت او خطري محسوب مي‎شوند، به قتل هر دو تاي آنها تصميم گرفت، همين که فضل را کشت براي آرام کردن مردم از وجود امام استفاده کرد و ازدحام مردم را به وسيله آن حضرت پراکنده ساخت.


و نيز هنگامي که امام رضا عليه السلام را مخفيانه مسموم کرد، جمعيت زيادي به در خانه او هجوم آوردند و اين بار براي آرام کردن مردم و متفرق کردن آنها از وجود محمد بن جعفر عموي امام، استفاده نمود، گويا مامون محمد بن جعفر را براي چنان روزي در کنار خود نگه داشته بود، همين که توانست به وسيله او غائله را بخواباند، ديگر محمد بن جعفر براي او فايده‎اي نداشت، و لذا به فاصله کوتاهي او نيز در سرخس به علت نامعلومي درگذشت و در همانجا مدفون گشت و اکنوت تربت او مشهد عظيمي است.(18)


بدين ترتيب مامون تمام موانع را از سر راه خود به بغداد برداشت و فاتحانه به پايتخت وارد شد اکنون کساني را که بغداد را به وحشت مي‎انداخت کشته است. بغداد نيز به پاس اين خدمت، جنايت برادرکشي وي را بخشيد. 



پي‎نوشت‎ها:


1- بحارالانوار، ج 49، ص 311 .


2- ارشاد، ج6، ص 295 .


3- عيون اخبار الرضا عليه السلام، ج2، ص 9- 358 .


4- مدينه المعاجز بنا به نقل مرحوم سحاب در کتاب زندگاني حضرت علي بن موسي الرضا عليه السلام، ج 2، ص 153.


5- امالي الصدوق، ص 63- عيون اخبار الرضا عليه السلام، ج2، ص 256.


6- عيون اخبار الرضا عليه السلام، ج2، ص 200 به بعد .


7- مسند الامام الرضا عليه السلام، ج1، ص130- عيون اخبارالرضا عليه السلام، ج2، ص 242- بحار، ج 49، ص 300.


8- تاريخ ابن خلدون، ج3، ص 115 .


9- قيام سادات علوي، ص 169- بحار ج8، ص 308- حياة الامام موسي بن جعفر عليه السلام، ج2، ص 413- الحياة السياسية للامام الرضا عليه السلام، ص 427 .


10- قيام سادات علوي، ص 168- الحياة السياسية، ص 427 .


11- جامع الانساب، ص 56- قيام سادات علوي، ص 161 .


12- قيام سادات علوي ص 168- الحياة السياسية، ص 427 .


13- مناقب ابن شهر آشوب، ج2، ص 346- بحار، ج 49، ص 314 .


14- تاريخ قم، ص 200- بحار، ج49، ص 318 .


15- ارشاد، ص 296 .


16- عيون اخبار الرضا عليه السلام، ج2، ص 242- بحار، ج49، ص 300 .


17- عيون اخبار الرضا عليه السلام، ج1، ص 18 و 19- بحار، ج 49، ص 304 .


 


منبع:


مکتب اسلام، شماره 1، داود الهامي


¤نويسنده: محب اهل بيت

?  نوشته هاي ديگران

!   + صبر در سيره امام مجتبي (عليه‌السلام)

شنبه 18/12/1386 ::  ساعت 7:39 صبح


صبر در سيره امام مجتبي (عليه‌السلام)


امام مجتبي



 




زندگي مردان بزرگ خدا هميشه پرحادثه است، حيات درخشان امام حسن (عليه‌السلام) از پرحادثه‏ترين زندگي رادمردان تاريخ است، با اين که بيش از 48 سال عمر نکرد، و بر اثر زهري که مزدوران معاويه به او خوراندند به شهادت رسيد، ولي در همين دوران کوتاه، همواره با باطل گرايان حق ستيز در حال نبرد بود، در عصر پدر، دوش به دوش او با منافقان و منحرفان ستيز کرد، در جنگ‏هاي بزرگ جمل و صفين و نهروان، قهرماني بي‏بديل بود، و به طور کلي نام او در پيشاني قاموس رنج‏ها مي‏درخشيد. وي در سخت‏ترين و تلخ‏ترين رخدادها پرچم نهي از منکر، مبارزه با نامردمي‏ها و طاغوت زدايي را برافراشت، و براي تثبيت‏ حکومت ‏حق، ايثارها و جانفشاني‏ها کرد.


آنچه بيش از ديگر ويژگيهاي امام حسن مجتبي (عليه‌السلام) - در زمان حيات و پس از شهادت - از برجستگي برخوردار بود، صبوري و حلم آن حضرت بود که تاثير بسزايي در زندگي وي و پيروانش داشت. امام - عليه السلام - آن گونه صبور بود که صبوري وي زبانزد عام و خاص شد و ضرب المثل «حلم الحسنية‏» درباره وي رواج يافت. در اين گفتار برآنيم تا ارجمندي حلم و مفهوم آن را مورد بررسي قرار دهيم، آن گاه نتايج درخشان آن را در زندگي امام حسن (عليه‌السلام) بنگريم.


 



خداوند در قرآن، حضرت ابراهيم (عليه‌السلام) قهرمان مبارزه توحيدي را چنين تمجيد مي‏کند: «ان ابراهيم لحليم اواه منيب; (1) همانا ابراهيم داراي صفت‏حلم و بسيار متوکل بر خدا و بازگشت کننده به سوي خدا بود.»


در آيه 101 سوره صافات خداوند مي‏فرمايد: «فبشرناه بغلام حليم; ما ابراهيم را به نوجواني داراي حلم بشارت داديم.»


منظور از اين فرزند، حضرت اسماعيل (عليه‌السلام) است، که ابراهيم (عليه‌السلام) از درگاه خدا درخواست فرزندي صالح کرد، و خداوند درخواست او را اجابت نمود، و او را به فرزندي که داراي خصلت والاي حلم است مژده داد، آن فرزند اسماعيل بود، چنان که در ماجراي آن ذبح عظيم، حلم و استقامت و صبر انقلابي خود را به خوبي نشان داد.


واژه «حليم‏» پانزده بار در قرآن بيان شده است که در يازده مورد از اوصاف خداوندي برشمرده شده (2) و در دو مورد، از اوصاف ابراهيم (عليه‌السلام) و در يک مورد از وصف اسماعيل (عليه‌السلام) و در موردي ديگر در وصف حضرت شعيب (عليه‌السلام) ذکر شده است.


بنابراين، «حلم‏» از ارزش‏هاي مهم اخلاقي و اسلامي است، و انسان‏هاي برجسته; مانند پيامبران چنين صفتي دارند، و انسان‏هايي که صفت‏حلم را به طور کامل دارند، مظهر يکي از صفات الهي هستند.


در فرهنگ روايي، روايات بي‏شماري در تمجيد خصلت ارزشمند حلم از پيامبر (صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) و امامان (عليه‌السلام) به ما رسيده که نظر شما را به ذکر چند نمونه جلب مي‏کنيم:


اميرمؤمنان علي (عليه‌السلام) فرمود: «کمال العلم الحلم; (3) کمال علم به صفت‏حلم بستگي دارد.»


نيز فرمود: «بوفور العقل يتوفر الحلم; (4) آن کس که عقل سرشار دارد، داراي حلم سرشار خواهد شد.»


امام صادق (عليه‌السلام) فرمود: «الحلم سراج الله; (5) حلم، چراغ تابان خدا است.»


 



لغت‏شناس معروف قرآن، راغب در کتاب مفردات گويد: «حلم به معناي خويشتن داري به هنگام هيجان غضب است، و از آن جا که اين حالت از عقل و خرد ناشي مي‏شود، گاه به معناي عقل و خرد نيز به کار رفته است.» (6)


بنابراين، انسان داراي حلم کسي است که در عين توانايي، در هيچ کاري شتاب نمي‏کند، و در کيفر مجرمان شتاب زده نمي‏شود، روحي بزرگ دارد، و بر خشم و احساسات خود، مسلط است.»


چنان که در روايت آمده، شخصي از امام حسن مجتبي (عليه‌السلام) پرسيد: حلم چيست؟ فرمود: «کظم الغيظ و ملک النفس; (7) فرو بردن خشم، و تسلط بر خويشتن است.»


بنابراين، آنچه در ترجمه حلم معروف شده و از آن به عنوان «بردباري‏» ياد مي‏کنند، صحيح به نظر نمي‏رسد، زيرا حلم


به معناي تحمل بار ديگران نيست، بلکه به معناي خويشتن داري پرصلابت، و نرمش قهرمانانه است، که پايه استوار براي حفظ اخلاق و ارزش‏هاي اسلامي است. بر همين اساس امير مؤمنان علي (عليه‌السلام) فرمود: «لا حلم کالصبر والصمت; (8) هيچ حلمي مانند استقامت و سکوت نيست.» بنابراين، استقامت و کنترل زبان، از شاخه‏هاي مهم حلم است، پس حلم مفهومي ضد عجز و تسليم دارد.


امام مجتبي



امام حسن (عليه‌السلام) و ساير امامان (عليه‌السلام) فرهيخته و تربيت‏شده مکتب قرآن بودند، چنان که در روايت آمده: کنيزي شاخه گلي را به امام حسن (عليه‌السلام) اهدا نمود، آن حضرت او را آزاد کرد، انس بن مالک به آن حضرت عرض کرد: «آيا شما براي يک شاخه گل ناچيز، او را آزاد کرديد؟»


امام حسن (عليه‌السلام) در پاسخ فرمود: «ادبنا الله تعالي... ; خداوند ما را چنين تربيت کرده است.» آن جا که مي‏فرمايد: «اذا حييتم بتحية فحيوا باحسن منها او ردوها; هنگامي که کسي به شما تحيت گويد، پاسخ او را به طور بهتر، يا همان گونه بدهيد.» (9) پاسخ بهتر همان آزاد کردن او است.» (10)


حلم امام حسن (عليه‌السلام) از آيات قرآن نشات گرفته بود، از جمله از اين آيه که خداوند مي‏فرمايد: «... ادفع بالتي هي احسن فاذا الذي بينک و بينه عداوة کانه ولي حميم; ناپسندي را با نيکي دفع کن، که ناگاه خواهي ديد همان کس که ميان تو و او دشمني است، گويي دوستي گرم و صميمي است.» (11)


خصلت‏حلم امام حسن (عليه‌السلام) در حدي بود که مروان يکي از دشمنان پرکينه خاندان رسالت، که امام حسن (عليه‌السلام) را بسيار رنج داد و آزرد، گفت: «اين کارها را با کسي انجام دادم که حلم و خويشتن‏داري او با کوه‏ها برابري مي‏کند.» (12) به عنوان نمونه نظر شما را به فراز تاريخي زير جلب مي‏کنيم:


پير مردي ناآگاه از اهالي شام در مدينه، امام حسن (عليه‌السلام) را سوار بر مرکب ديد، آنچه توانست از آن حضرت بدگويي کرد، وقتي که فارغ شد، امام حسن (عليه‌السلام) کنار او آمد، و بدو سلام کرد، و در حالي که لبخندي بر چهره داشت‏به او فرمود: «اي پيرمرد! گمانم غريب هستي، و گويا اموري بر تو اشتباه شده، اگر از ما درخواست رضايت کني از تو خوشنود مي‏شويم، اگر چيزي از ما بخواهي به تو عطا مي‏کنيم، اگر از ما راهنمايي بخواهي تو را راهنمايي مي‏کنيم، اگر کمک براي باربرداري از ما بخواهي، بار تو را برمي‏داريم، اگر گرسنه باشي تو را سير مي‏نماييم، اگر برهنه باشي، تو را مي‏پوشانيم، اگر نيازمند باشي تو را بي‏نياز مي‏کنيم، اگر گريخته باشي به تو پناه مي‏دهيم. اگر حاجتي داري آن را ادا مي‏نماييم، اگر مرکب خود را به سوي خانه ما روانه سازي، و تا هر وقت‏بخواهي مهمان ما باشي، براي تو بهتر خواهد بود، زيرا ما خانه آماده و وسيع، و امکانات بسيار داريم.»


هنگامي که آن پير ناآگاه اين گفتار مهرانگيز نشات گرفته از حلم و صبر انقلابي امام حسن (عليه‌السلام) را شنيد، آن چنان دگرگون شد که اشک از چشمانش جاري گرديد و گفت: «گواهي مي‏دهم که تو خليفه خدا در زمينش هستي، خداوند آگاه‏تر است که مقام سالت‏خود را در وجود چه کسي قرار دهد، تو و پدرت مبغوض‏ترين افراد در نزد من بوديد، ولي اينک تو محبوب‏ترين انسان‏ها در نزد من هستي!»


سپس او به خانه امام حسن (عليه‌السلام) وارد شد، و مهمان آن بزرگوار گرديد، و پس از مدتي در حالي که قلبش سرشار از محبت‏خاندان رسالت‏بود، از محضر امام حسن (عليه‌السلام) بيرون رفت. (13)


فراموش نمي‏کنم هنگامي که حضرت امام خميني - قدس سره - در اوايل پيروزي انقلاب در قم تشريف داشتند، روزي جمعي از چماق به دستان بدخواه، از خانه‏اي بيرون آمده و با شعار و داد و فرياد نزديک بيت امام آمدند، امام اگر اشاره‏اي مي‏کرد، مردم به آنها حمله کرده و آنها را تار و مار مي‏کردند، ولي امام در عين شجاعت و صلابت‏بي‏نظيري که داشت، در اين مورد صلاح اسلام را در حلم و صبر انقلابي ديد، با حلم کم نظيري، سکوت کرد، و قريب به اين مضمون فرمود: «کاري به آنها نداشته باشيد، مساله به مرور زمان حل خواهد شد.»


همان گونه که امام فرموده بود; مساله به طور طبيعي حل شد. آري گاهي حلم و صبر انقلابي، اين گونه پي‏آمدي درخشان دارد، و کارسازتر از عکس‏العمل‏هاي ديگر خواهد بود.


امام حسن (عليه‌السلام) در عصر حکومت‏خودکامه معاويه، در وضعيتي قرار گرفت که اگر صلح تحميلي را (که به معناي آتش بس و متارکه جنگ موقت، مشروط به شرايط بود) نمي‏پذيرفت، و با خصلت والاي حلم و صبر انقلابي، با آن برخورد نمي‏کرد، کيان تشيع در خطري عظيم، و جان همه شيعيان در معرض نابودي جدي قرار مي‏گرفت. از اين رو، در پاسخ به معترضان فرمود: «واي بر شما! شما نمي‏دانيد که من چه کرده‏ام، سوگند به خدا پذيرش صلح من براي شيعيانم بهتر است از آنچه خورشيد بر آن مي‏تابد و غروب مي‏کند....» (14)


شايد بر همين اساس بود که پيامبر (صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) با بينش جهاني و پيش بيني وسيعي که داشت، در‌شان امام حسن (عليه‌السلام) فرمود: «لو کان العقل رجلا لکان الحسن; (15) اگر عقل، خود را به صورت مردي نشان دهد، آن مرد، حسن (عليه‌السلام) است.»


امام مجتبي



پرواضح است که داشتن خصلت‏ حلم، يک قانون غالبي است نه دائمي، بايد موارد را شناخت و بر اساس ضوابط اسلامي با آن برخورد کرد، در بعضي از موارد بايد سد حلم را شکست و فرياد زد و شدت عمل نشان داد، در آن مواردي که حلم موجب سوء استفاده گمراهان گردد. چرا که هميشه افرادي هستند که از شيوه حلم بزرگان، سوء استفاده مي‏کنند، و تا زير ضربات خردکننده شلاق مجازات قرار نگيرند، دست از کردار زشت‏خود برنمي‏دارند، در اين گونه موارد بايد در برابر آنها شدت عمل نشان داد، تا ايجاد مزاحمت نکنند، لذا در زندگي امام حسن مجتبي (عليه‌السلام) ملاحظه مي‏کنيم، در عين آن که به حلم معروف بود، در بعضي از موارد، فريادي چون صاعقه داشت که تار و پود دشمنان را مي‏سوزانيد. به عنوان نمونه; پس از ماجراي صلح تحميلي، معاويه به کوفه آمد، و در ميان ازدحام جمعيت‏برفراز منبر رفت، در ضمن گفتارش با گستاخي بي‏شرمانه‏اي از اميرمؤمنان علي (عليه‌السلام) بدگويي نمود، هنوز سخن او به پايان نرسيده بود که امام حسن (عليه‌السلام) بر پله آن منبر ايستاد، و خطاب به معاويه فرياد زد: «اي پسر هند جگر خوار! آيا تو از اميرمؤمنان علي (عليه‌السلام) بدگويي مي‏کني، با اين که


پيامبر (صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) در‌شان او فرمود: «من سب عليا فقد سبني، و من سبني فقد سب الله، و من سب الله، ادخله نار جهنم خالدا فيها مخلدا و له عذاب مقيم; کسي که به علي (عليه‌السلام) ناسزا گويد، به من ناسزا گفته، و کسي که به من ناسزا گويد، به خدا ناسزا گفته، و کسي که به خدا ناسزا گويد، خداوند او را براي هميشه وارد دوزخ مي‏کند، و او در آن جا همواره گرفتار عذاب الهي است.»


آن گاه امام حسن (عليه‌السلام) از منبر پايين آمد و به عنوان اعتراض از مسجد خارج شد و ديگر باز نگشت. (16)


برخوردهاي پرصلابت امام حسن (عليه‌السلام) در برابر معاويه و مزدوران او، بسيار است، که به همين يک نمونه بسنده شد. (17)


 



اينک اين سؤال مطرح مي‏شود که امام حسن (عليه‌السلام) بعد از شهادت پدر بزرگوارش حضرت علي (عليه‌السلام) با آن که آن حضرت ده سال امامت کرد، تنها شش ماه و چهار روز خلافت و حکومت نمود، و سپس از کوفه به مدينه رفت و از سياست و حکومت دوري نموده و انزوا را برگزيد، آيا اين روش که نشات گرفته از حلم او بود، کناره‏گيري از سياست نيست؟


پاسخ به طور خلاصه اين است که شرايط و جوي که دشمنان و بدخواهان، و حتي دوستان، براي آن حضرت ايجاد کردند، آن حضرت را قهرا از سياست و حکومت داري کنار زدند، نه اين که او خودش کنار رفت، و هرگز حلم او باعث اين کار نشد، بلکه شرايط و صلاح اسلام، چنين اقتضا مي‏کرد، از اين رو در مدينه نيز در فرصت‏هاي مناسب، مطالب را به طور صريح بيان مي‏کرد، و با روش معاويه مخالفت مي‏نمود، به همين دليل معاويه نتوانست وجود آن حضرت را تحمل کند، و با پيام‏هاي محرمانه‏اش، جعده دختر اشعث را که همسر امام حسن (عليه‌السلام) بود، واداشت تا آن حضرت را مسموم نمايد. شهادت جانسوز او بزرگترين دليل بر دخالت او در سياست، و صلابت او در طاغوت زدايي است، چنان که حلم او نيز در اين راستا بود.







1) هود (11) آيه 75. در آيه 114 سوره توبه نيز نظير اين آيه با اندکي تفاوت آمده است.


2) مانند آيه 225 و 235 و 263 سوره بقره، و 155 سوره آل عمران، و... (المعجم المفهرس، ص‏216 و 217).


3 و 4) ميزان الحکمة، ج‏2، ص‏515 - 516.


5) بحار، ج‏71، ص‏422.


6) مفردات راغب، واژه حلم.


7) بحار، ج‏78،، ص‏102.


8) بحار، ج‏77، ص‏78.


9) نسأ (4) آيه 86.


10) مناقب آل ابي‏طالب، ج‏4، ص‏18.


11) فصلت (41) آيه 34.


12) منتهي الآمال، ج‏1، ص‏171.


13) کشف الغمه، ج‏2، ص‏135; بحار، ج‏43، ص‏344.


14) بحار، ج‏44، ص‏19 «والله الذي عملت‏خير لشيعتي مما طلعت عليه الشمس او غربت.»


15) فرائد السمطين، ج‏2، ص‏68.


16) احتجاج طبرسي، ج‏1، ص‏420; بحار، ج‏44، ص‏91.


17) براي اطلاع بيشتر در اين مورد، به کتاب‏هاي زير مراجعه کنيد: احتجاج طبرسي، ج‏1، ص‏398 تا 420; بحار، ج‏44، ص‏70 تا 109، کشف الغمه، ج‏2، ص‏144 تا 152.



حجة‏الاسلام والمسلمين محمد محمدي اشتهاردي


¤نويسنده: محب اهل بيت

?  نوشته هاي ديگران

!   + ويژه رحلت پيامبر اعظم(2)

شنبه 18/12/1386 ::  ساعت 7:30 صبح

قرآن و شاخصه‏هاى اخلاق نبوى



مدينه



 


پروردگار متعال در سوره مبارکه «قلم» براى اثبات جنبه‏هاى مختلف شخصيت رسول خود و از جمله شخصيت اخلاقى آن حضرت به مقدس‏ترين پديدارها يعنى قلم - وسيله انتقال انديشه و دانش و ابزارى تکامل‏بخش فکر و تمدن بشرى - و نيز به آن چه از نوک قلم جارى شده و بر صفحات تاريخ، فرهنگ و تمدن بشرى نقش بسته سوگند ياد کرده است و از ميان گزينه‏هاى بسيار، در جهت نماياندن مرتبت و شخصيت اخلاقى پيامبر خاتم‏صلى الله عليه وآله وسلم، وصف «عظيم» را برازنده و مناسب خلق و خوى وى ديده و اور ا به اين وصف، ستايش کرده است:


«و انّک لعلى خلق عظيم» (قلم /4)


«و تو اخلاق عظيم و برجسته‏اى دارى.»


شيخ طوسى (ابوجعفر محمد بن حسن 460-385 ه) از همسر پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم روايت مى‏کند:


«خلق نبى اکرم همان بود که در ده آيه اول سوره «مؤمنون» آمده ست.» [= خشوع در نماز، روى گردانى از لغو و بيهوده، پرداخت زکات، حفظ عفت و پاکدامنى، وفاى به عهد و امانت و مواظبت بر نماز.]


شيخ پس از نقل روايت مى‏افزايد:


«کسى را که خداوند به خلق عظيم بستايد، بالاتر از آن، مدح و ستايشى نمى‏توان سراغ گرفت.»1


روايت از طريق عامّه با اين بيان نقل شده است:


شخصى از همسر رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم درباره اخلاق آن حضرت پرسيد. همسر پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم در پاسخ وى گفت:


«قرآن خوانده‏اى؟ جواب داد: آرى. گفت: خلق پيامبر همان قرآن بود».2


اهميّت تعبير «خلق عظيم» وقتى آشکار مى‏گردد که بدانيم خداوندى که اخلاق پيامبرش را بزرگ به حساب آورده و توصيف کرده است، همه دنيا و موجودى آن را حقير و کم به شمار آورده است: «... قل متاع الدنيا قليل...» (نساء /77) «سرمايه زندگى دنيا ناچيز است.»


و البته درباره همه سرمايه ناچيز فرموده است: «و ان تعدّوا نعمت اللَّه لاتحصوها» (ابراهيم /34).


براستى اگر انسان از شمارش نعمتهاى دنيوى - که نزد خدا حقير است - ناتوان باشد پس چگونه به ژرفاى عظمت خلق نبوى راه خواهد يافت در حالى که خداوند آن را عظيم شمرده است و به تعبير يکى از قرآن پژوهان:


«خداوند سبحان هيچ يک از پيامبران خود جز محمّدصلى الله عليه وآله وسلم را با اين صفت [دارنده خلق عظيم] ستايش نکرده است.»7


و همو در ادامه مى‏نويسد:


«چکيده معناى آيه مبارکه همان است که رسول اعظم‏صلى الله عليه وآله وسلم خود فرموده است: «پروردگار من مرا پرورش داد و نيکو تربيتم کرد» يعنى خداوند اخلاق پيامبر را متناسب با هدف خلقت وى قرار داد.»4


------------------------


پي‌نوشت‌ها:


1- طوسى، محمد، التبيان فى تفسير القرآن، تحقيق و تصحيح احمد حبيب قصير العاملى، بيروت، 460-385، ش 75/10.


2- النووى، صحيح مسلم، بيروت - دارالکتاب العربى، 1407 ش، 746/1.


3- تفسير الکاشف، 387/7.


4- همان.



منبع:


سيد حسين هاشمي، نشريه پژوهش هاي قرآني، شماره چهل و شش و هفت


¤نويسنده: محب اهل بيت

?  نوشته هاي ديگران

!   + سرشک چشم علي در فراق پيامبر

شنبه 18/12/1386 ::  ساعت 7:28 صبح

سرشک چشم علي عليه السلام در فراق پيامبر (ص)


مدينه


" پس به پيامبر پاکيزه و پاک خود اقتدا کن ، زيرا آن حضرت سزاوار پيروي کردن است براي کسي که پيروي کند و صبر و شکيبائي او براي کسي که شکيبا باشد ، سرمشق است . و محبوب ترين بندگان نزد خدا کسي است که پيرو پيغمبر خود بوده و بدنبال نشانه او برود.


 لقمه دنيا را به اطراف دندان مي خورد . ( بدين معنا که در دنيا زيادتر از آنچه را که ناچار به استفاده از آن بود فرا نمي گرفت. ) و به دنيا به گوشه چشم نمي نگريست . ( هيچ گونه به دنيا دل نمي بست ) . . .


دنيا به او پيشنهاد شد ، از قبول آن امتناع نمود . و ـ چون ـ دانست  خدا چيزي را دشمن مي دارد ، آنرا دشمن داشت و چيزي را که خوار شمرده، آنرا خوار انگاشت و چيزي را که کوچک شمرده ، آنرا کوچک داشت ...


پيغمبر صلي الله عليه و آله ، بر روي زمين طعام مي خورد و مي نشست مانند نشستن بنده  ( عبد ) و بدست خود پاي افزار خود را پينه مي بست و جامه خود را خود وصله مي نمود . ..


پس به دل خود از دنيا روي گرداند ، و ياد آنرا در خاطر خود مي راند و دوست داشت که زينت دنيا از او نهان ماند تا از آن جامه زيبا فرا نگيرد ،  دنيا را پايدار نمي دانست و اميدواري درنگ کردن در آنجا را نداشته باشد  . پس ـ علاقه ـ انرا از خود برون کرده ، و دل از ان برداشت و ديده از آن برگردانيد . . .


همانا خدا ، محمد صلي الله عليه و آله را نشانه اي ساخت براي قيامت ( چون پس از او پيامبري مبعوث نخواهد شد . ) و مژده دهنده به بهشت و ترساننده از عقوبت . از دنيا برون رفت و از نعمت آن سير نخورد ( از لذات و خوشيهاي دنيوي بهره مند نگرديد )  و به آخرت وارد شد و گناهي با خود نبرد . . .


پس چه بزرگ است منتي که خدا بر ما نهاده  و چنين نعمتي به ما داده است : پيشروي که بايد او را پيروي کنيم و پيشوائي که پا بر جاي پاي او نهيم . .  .( 1 )


خدا مي داند اين غم جانکاه چقدر  بر سينه امير المونين عليه السلام تنگي مي کند که حضرتش به هنگام  تطهير و غسل بدن پاکيزه پيامبر (ص) اينگونه  دردمندانه ناله سر مي دهد که: 


" پدر و مادرم بفداي تو باد اي رسول خدا همانا با مرگ تو - رشته اي – از نبوت و احکام الهي و اخبار آسماني بريده شد که با مرگ ديگران ( ساير پيامبران ) بريده نگرديد . . .


اگر امر به شکيبائي و نهي از ناله و فرياد و فغان نفرموده بودي ، هر آينه ( در فراق تو ) سرچشمه هاي اشک چشم را ( با گريه بسيار ) خشک مي کرديم ، و درد و غم پيوسته ، و حزن و اندوه هميشه باقي بود ، و خشکي اشک چشم و دائمي بودن حزن و اندوه در مصيبت تو کم است ، ولي مرگ چيزي است که بر طرف نمودن آن ممکن نبوده و دفع آن غير مقدور است .


پدر و مادرم به فداي تو باد ، مارا نزد پروردگارت بياد آورده و در خاطر خويش نگهدار . (2)


منبع:


1- نهج البلاغه ، خطبه 160


2- نهج البلاغه، خطبه 235


¤نويسنده: محب اهل بيت

?  نوشته هاي ديگران


!   ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ